تبلیغات
بهار نارنج - مرگ
بهار نارنج

انتظارت تلخه مثل مردن دل

الان رمان پریچهر رو خوندم!دختره اخرش مرد پسره خیلی عاشق بود اما الان با قاطعیت و اطمینان میگم عشق واسه رمان ها و فیلم هاست! صحنه مرگ و گذاشتنش تو قبر رو جوری نوشته بود که اینگار جلو چشم ادمه!منم کم کنترل ندارم!مخصوصا الان که تنها نبودم نمیخاستم اشکم در بیاد اما هر کاری کردم نتونستم خودمو کنترل کنم!یاد روز خاکسپاریه بابا بزرگم افتادم و حسابی گریه کردم الانم تو همون حالم!یادمه تا اون موقع تو فامیل عذاداری نداشتیم و مامانم هم هیچوقت منو با خودش به مجلس عزا نمیبرد!اولین بارم بود می دیدم! اونم بابابزرگ مهربونم که هرگز صداشو سر یکی بلند نمیکرد! یادم میاد هر وقت میبوسیدمش صورتش زبر بود و ته ریش داشت!سوپر مارکت داشت و ما همش از سوپر مارکتش خوراکی کش میرفتیم!اما هرگز حتی اگه اونجا رو ویرون میکردیم هم سرمون داد نمیکشید و چیزی نمیگفت! بر عکس مامان بزرگم! یادمه روز خاکسپاری نمیدونستم باید مامانمو اروم کنم؟خالمو یا خودمو؟!! وقتی که میخاستنش بزارن تو قبر هرکاری کردن از اونجا نرفتم! یادمه نوک پاش از کفن زده بود بیرون! هرگز یادم نمیره! الان 7-8ماه ازون ماجرا میگذره! اما هنوز با یاداوریش گریه میکنم طوری که کسی نبینه! مامان بزرگم هم با همه بد اخلاقیاش رو دوس دارم خدا حفظش کنه اما الان تو بیمارستان زیره اکسیژن بستریه! بعد فوت بابابزرگم مامان بزرگم هم کمرش شکست! اخه تا اخرش عاشق هم بودن1البته یکی هم که میمیره عزیزتر میشه! چون تا زندست قدرشو نمیدونیم و بعد حسرت میخوریم! مامانم خیلی ناراحته حالش گرفتس نمیگه اما من میفهمم نگرانشم خیلی ناراحته واسه مامانش. خدا همه مریضا رو شفا بده.این گریه باعث شد چقد پر چونگی کنم ها! دلم گرفته بود دوست داشتم یکی رو داشتم که الان تو بغلش حسابی گریه میکردمو اون ارومم کنه... [گریه]
نوشته شده در یکشنبه 20 تیر 1389 ساعت 10:03 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |


Design By : Pichak