تبلیغات
بهار نارنج
بهار نارنج

انتظارت تلخه مثل مردن دل

یک روز گرم ،شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام  روی زمین افتادند.شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه  تمام برگ ها جدا شدند .شاخه از بسیار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان از افتادن مقاومت میکرد . در این حین باغبانی تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .

وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرفنظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین با خودش را تکاند تا اینکه تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که  از خود نشان می داد از شاخه  جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت . باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ  کند . شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:اگرچه به خیالت زندگی ام در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیات من بودم


نوشته شده در جمعه 26 شهریور 1389 ساعت 03:45 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم!


نوشته شده در جمعه 12 شهریور 1389 ساعت 01:33 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

برای اعتراف به كلیسا می روم

رو در روی علف های روییده بر دیواره كهنه می ایستم

و همه ی گناهان خود را اعتراف می كنم

بخشیده خواهم شد به یقین

  علف ها

بی واسطه با خدا حرف می زنند.

(حسین پناهی)


نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور 1389 ساعت 03:23 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

کسی رو که دوست دارید از ته دل ببوسید... 

بوسیدن علاقتونو بیشتر می کنه Image hosting by TinyPic


نوشته شده در جمعه 5 شهریور 1389 ساعت 05:01 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در
شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و
گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می
کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد
لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا
آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته
بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می
خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت
نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی
کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد
.
شکسپیر می گوید:
 
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،
شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

اینو فقط واسه مامانها نبودها!!کلی گفتم تا هرکی میخواد بهم گل بده زوووود

البته ایشالا ۱۲۰سال زنده باشم


نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور 1389 ساعت 11:30 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

تورم را از تمام دریاها جمع می کنم
ماهی ها زیباتر از شعرهای من اند
مسیر خانه ات را از حافظه ی کفش هایم پاک کردم
غمگین نباش!
خودت هم می دانی همیشه عکس تکی تو زیباتر بوده !
زیبایی تو و خستگی این دیوار که به هر حال به من تکیه داده است
دلم گرفته
درست مثل لکلکی که بالهایش را برای کوچ امتحان می کند
دلم گرفته و می دانم این هواپیما هیچ وقت بر دریاچه ای فرود نمی آید.
دلم گرفته و باز نمی شود ،
در این قوطی ،   سرانجام قرص ها را خواهم خورد.

نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور 1389 ساعت 01:19 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

اکنون که رفته ای
من مانده ام و فریادهایی چند ...
از حرف هایی که باید بودن تو بود
حکم صریح و مطلق ماندن تو بود
از حرف هایی که تنها
آینه بود که آن را شنیده بود !
اکنون که رفته ای
این حر فها و رازهای نگفته ، میان ما
بر تار و پود سینه ام چنگ می زند
دریغ...


نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور 1389 ساعت 11:58 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

ماهی در حالی که تنش برشته شده بود با چشمانی باز در بشقابی تزیین شده لب میزد.

مرد وزن چشم بادامی بی اعتنا به چشم های ماهی در حالی که گوشت تنش را با کارد

و چنگال تکه تکه می کردند ، سر گرم حرف زدن باهم بودند شنیدم که ماهی گفت :

سونامی در راه است !! 


نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد 1389 ساعت 11:21 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

 

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

 


دارم دق می کنم تحمل ندارم
دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

 

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم


نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد 1389 ساعت 11:57 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

* ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند! 
 فرانکلین

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار دارند.
 فرانسیس بیکن 

* تا وقتی آدم ازدواج نکرده اورا غیرکامل می خوانند، بنا براین معلوم می شود که بعد از ازدواج کار آدم تمام است!
   باب هوپ 

* مرد و زن به خاطر این ازدواج می کنند که نمی دانند خودشان باید با خودشان چه کار کنند!
  آنتوان چخوف 

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
 سامرست موام 

* جوانان بسیار خوبی را دیده ام که لیاقت بهترین سرنوشت ها را داشتند اما تحت تاثیر حماقت ذاتی خود یکسره به سوی مجلس عقد رهسپار شدند!
 میخاییل لرمانتوف 

* ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می شوید.
 جین کر   

* مرد بی زن همیشه پیراهنش پاره است و مردد زن دار اصلا پیراهن ندارد!
 " ضرب المثل ایرانی" 

* ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می شوند موضوعی ناامیدکننده است.
 ساموئل راجرز 

* مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها هم ازدواج می کردند!
 اچ.ال.منکن

* تاهل یک کلمه نیست، یک جمله است و تمام ایراد قضیه همین است!
 دین مارتین 

*مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
 سینکلر لوییس

* مردی که درپی یک ازدواج موفق و شاد است باید دهانی بسته و حساب بانکی پر و پیمانی داشته باشد.
  گروچو مارکس

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!
هلن رولان

* هیچ گاه ازدواج نکردم چون سه حیوان خانگی داشتم که دقیقا نقش یک شوهر را به تناوب برایم ایفا می کردند.یک سگ داشتم که هر روز صبح غرغر می کرد.یک طوطی داشتم که تمام بعداز ظهر بدو بیراه می گفت و یک گربه که همیشه دم دمهای صبح به خانه بازمی گشت!
 ماری کورلی

* زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!
                                                             
* خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی!
 وارن فارل

* اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن!
" ضرب المثل چینی"

* ازدواج ، سطل آشغال احساسات است.
 لرد ویول


نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد 1389 ساعت 03:28 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.

 جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

 مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .

 دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی...

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

 تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور نادانی و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پی یك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .

 باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .

 اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.

  بهتان بر نخورد...

   آخر سالیان است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند.

** توضیح :این متن رو من ننوشتم ، اما وقتی خوندم ، نتونستم طاقت بیارم نذارمش!


نوشته شده در پنجشنبه 21 مرداد 1389 ساعت 04:52 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

هركه مرا بخواهد می جویدم
و هركه مرا یافت می شناسدم
وهركه مرا شناخت دوستم می دارد
و هر كه دوستم داشت عاشقم می شود
و هركه عاشقم شود عاشقش می شوم
و هر كه را من عاشقش شوم می كشم
و هركه را من بكشم خونبهایش بر من است
و هر كه خونبهایش بر من باشد
پس من خود خونبهای او هستم

نوشته شده در پنجشنبه 21 مرداد 1389 ساعت 12:46 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

یک بطری شراب قرمز و یک بسته سیگار

صدای تنبور و آواز ناظری

پنجره های بسته و در خود فرو رفته

و تاریکی اتاق

و شمع های کوچک ساده

پیک اول به سلامتی همه آرزوهای از دست رفته

وبوسه ای داغ بر سیگاری تلخ

پیک دوم به سلامتی همه رویاهای تباه شده

و زهرخند سیگاری سوزان

پیک سوم به سلامتی همه دوری ها و تلخی ها و فراغ ها

و نفسی حبس شده و پر دود

پیک چهارم به سلامتی همه چشم های اشک بار

و بغضی و بوسه ای دگر

پیک پنجم به سلامتی همه رنج های تحمیل شده

و خاکستری فرو ریخته

پیک ششم به سلامتی همه تنهایی ها

و سیگاری به انتها رسیده

و اشک های شور

سرم به روی بالش می زارم . تصورم بر پیک آخره . به سرخی شرابم خیره ام

به سلامتی هجرتی دوباره

دیگر بار باز نخواهم گشت.


نوشته شده در چهارشنبه 20 مرداد 1389 ساعت 02:00 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 مرداد 1389 ساعت 11:03 ق.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

اینم اهنگ مورد علاقه ی من ازسیاوش قمیشی


نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد 1389 ساعت 04:25 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

وقتی که پیر شوی صورت چروکیده ات ، باز مرا به بوسیدن فرا خواهد خواند؟

آیا دستان لرزانت بر به آغوش کشیدن من نماز خواهد گذارد؟

قدم های آهسته ات چطور ، برای گردش عصر گاهی تاب خواهد آورد؟

لبان سیر از جانت ،آیا باز طعم شراب خواهد داد ؟

وقتی كه پیر شوی گیسوان سفیدت باز مرا به لمس احساس به سان دختركی مست ،

                                                                                            به آغوش خواهد كشید؟

چشمان خسته از نگاهت باز  ،زیبا بودنم را به من خواهد فهماند؟

اگر همه یاد نما باشد ....

وقتی كه پیر شوی عطر همیشگی گردنت باز مرا به سوی خود می خواند


نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد 1389 ساعت 02:29 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |


عکسه خیلی جالب و نازه


نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد 1389 ساعت 11:03 ق.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

این روزها من مانده ام و حسرت لحظه هایی که بدون در آغوش کشیدنت میگذرد


نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد 1389 ساعت 04:02 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

مرنجان دلم را كه این مرغ وحشی

زبامی كه برخاست مشكل نشیند


نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد 1389 ساعت 10:46 ق.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |

با سنگینیه نگاه تو از خواب میپرم.. تو کنارمی... ۱رویاست


نوشته شده در شنبه 16 مرداد 1389 ساعت 11:34 ب.ظ توسط رز ارغوانی نظرات |


Design By : Pichak